Home:برگ نخست
Radio KPGIراديو خليج فارس
News اخبار
Religions اديان
History تاريخ
Philosophy فلسفه
Poetry  شعر
Politics: سياست
Music  موسِقي
News وبلاگ خبري ايران آزاد
Poetry چکامه


Oh hypocrites

Where are you taking me?

At the end of this road

All the hopes are shattered

For, the ignorance’s been rode!

Morteza Karimi, Ph. D.

February 1, 2008


گفتما: سینه بدادی ولی سوخته نبود

گفتا:چشم بدادم، به یار دوخته نبود

گفتما: این رسم مروت نیست ساقی

گفتا:چشم بدید و دلت اندوخته نبود

٧ بهمن ١٣٨٦- مرتضی کریمی


ای اهالی ضرار 
کجای بریدم
نیست راه فرار
"بهشت زیر پای مادران است"
بی قرار
ایستاده در گورش کنید
ای حماران بکوبید
رجم جهالت بر سرش
ببارید ای سنگهای حماقت
که از این قوم بیزارم
چرای که
خفته اند و بیدارم
همچو پاپک
همچو منصور
کجاست سیمین؟
کجاست قرةالعین؟
کجایی پروین؟
وقت سماع است
نی بر لب
طبل لرزان است
نعش، رقصان بر دار
بخوابانیدم در گور
که از این جهالت
کزین حقارت
گردم دور
نهم بهمن هشتاد و شش-مرتضی کریمی


یا رب درمیخانه و ابریق شکستی

جاممم بگرفتی و تویی عالم مستی

نرگس به تمنای وصال تو یگانه

نااهل غم پیمانه و ابریق پرستی

بهرامشيد، ٤ دی ۲٥٦٦-مرتضی کریمی

There are three steps from not being to existence!

Is it a sacred ritual to observe for subsistence?

Or merely a pious routine for coexistence!

Pay heed and it will be your utmost assistance!



Step one is to utter good word!

The next, good deed without whirred

Live out the former and the latter

The third step’s served on the platter



Zoroaster is the originator of these notions

Row the boat on the rivers, and touch the oceans

You heard the first two now befalls the last

Implement good thought and forget the past

Morteza Karimi, Ph. D.
Sunday, December 23, 2007

از ناکجاآباد تا کجاآباد سه گامی بیش نیست

گفته خردمند زراتشتر است ، کیش نیست

گفتارنیک، کردار نیک،سازدت نیک اندیش

ره گمان، سخن از خویشتنی خویش نیست

مرتضی کریمی؛ اورمزدشید، ۲۹ آذر ۲٥٦٦

خدایا بار الهی یا اهورا؛ نیست عبرت

مردان به دود و خمار؛ نیست غیرت

شقایق به خون سرخ و نرگست بی یار

بشنو فریاد گم گشته گان؛ نیست عینت

مرتضی کریمی، کیوان شيد؛ ۲٤ آذر ۲٥٦٦

خدایا بارالهی گشته ام گم

رفته عشق ز کاشانه، هم از قم

بینی بنامت خلق در مسلخ؟

فریاد وامسلمای پاپ از رم؟

مرتضی کریمی، کیوان شيد؛ ۲٤ آذر ۲٥٦٦

“Along Came a Black Spider”

Back in Iran, when I was a kid!

Listen to the story, so you may heed!

In the classroom, I read in the books!

Open your eye, don't get on the hooks!

I went along with, thus analyzed it!

And the future had panelized it!

Kids knew how to reach it!

But their fathers did not preach it!

Then came along the Ayatollah!

One side the Devil and the other Mullah!

It was a dark day, which had no gain!

It was cloudy but had no rain!

Along came a black spider!

Bringing candies to his finder!

But did we get it?

Don’t you forget it!

Open your ears!

For history bears!

The way it's going!

Will end up foregoing!

The elders caused the blunder!

But children paid for the plunder!!

It came to a point that I had to leave!

Or stay and be a prey to cleave!

I came to the land of the bravery!

Who was the cause of that slavery?

The Ayatollah and Jimmy Carter!

Then came along "Sir Harry Potter"*!

Utilized magic then brightened!

So no one scared or frightened!

They promised no more works!

Was it a written fate or quirks?

Where there is too much oil!

People end up with turmoil!

Everyone had heard them!

But the minds were closed!

It was mayhem!

But, came out quietly, everyone dosed!

Listen to the story, as I say!

So it is written, as I may!

Our government was the Pahlavi!

Then came the sons of the Alavi**!

With Ayatollahs Manifestation!

No knowledge except Reinfestation!

It was an order!

To cause disorder!

Intended for bedlam so demonstration!

Causing the chaos of disorientation!

The story is not ended yet!

The calamity has not mended yet!

Wait for the next part!

As I put it in your heart!

This is my true emotion!

So it will cause a commotion!

Morteza Karimi, Ph. D.
Monday, December 10, 2007


* British character created by, J. K. Rowling!
** Became heir to the Prophet Mohammed!


یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

خونه پدربزرگ

یه کرسی شکسته بود

زیرش آتیش

اون بالاش

یه مجمع وارفته بود

توی مجمع

وسطش

آجیل و دورش

انارو سیب گلاب و

همه جور تنقلات بود

شب یلدا

قصه ننه سرما

یا که مجنون

پی لیلی

یا که رستم توی چاهی

قصه وامق و عذری

یا که از کلیله دمنه

شعرای حافظ و سعدی

باباطاهر یا که خیام

قصه رستم و سهراب

یکی یکی

دوتا دوتا

یا که اون کرد شبستر

در پی اش

زال سپید مو

خلاصه از سر شب

تا دم صبح

همه پرتقال بودش

یا که انارا

با ولع

گوش میدادیم

به حرف بابا

نه غمی بود

نه کمی

اگه بود

قصه بودش

همدم کرسیه بودش

حسنی بودش رفیقم

مملی بودش شفیقم

نه بسیجی

نه سپاهی

همه نور بود

نه سیاهی

اما انگار

قصه ما

پر غصه

یهو آسمون

سیاه شد

یه دیو پلید گنده

که بودش

سیدِ هنده

توی دستاش

یکی ورد و یکی جادو

هم بودش یه دونه تیشه

اما نه تیشه فرهاد

اومدش کنار کرسی

بشکست، شکسته کرسی

شب یلدا

چه شبی شد

همه خونین

همه مالین

حسنی شدش بسیجی

مملی یه پا سپاهی

منم از بخت بدم

اسیر دیوه

توی زندون

رفیق همیشه رندون

اکبری رفیق سوم

که نبودش

پای کرسی

اون شب خونین یلدا

رفته بودش که بشه

یه پا مهندس

یا که دکتر

نمیدونم که کجا بود

شایدم که آمریکا بود

آخه اون رفیق ما بود

رفیق شفیق ما بود

آبده چارسنگ

یا که هفت سنگ

بعضی وقتا

نون بیار کباب ببر

یا که گرگم به هوا

بودش این بازی ما

عمو زنجیرباف

بله

زنجیر منو بافتی

بله

پشت کوه انداختی

بله

بابا اومده

چی چی آورده

والا چی بگم

با جیب سوراخ

چیزی نداره

پر از خالیه

نخودچی کیشمیش

جایی نداره

قصه ما که سر نرفت

کلاغه نشسته در نرفت

تونگو که اکبری

جسته بودش یه اصغری

اکبری شاه رو میخواس و

اصغری مشتی مصدق

این وسط یه احمدی

دم صبحا که میشد

داد میکشید

هوار و فریاد میکشید

"یا مرگ یا مصدق"

اما عصرا که میشد

شعارشم میشد عوض

"مصدق کله کدو سیاستش رفت لا پتو"

اینور زمین اونور زمین

ایرانیا شدن نگین

تیر میزدن ایرانی بود

توپ میزدن ایرانی بود

سرانجامش ویرانی بود

بخت بد ایرانی بود

اون بچه اونوره محل

که شد رفیق بی محل

رفیقی داشت مسعود نام

مسعود بودش ملا مرام

اون ملا رو رسوند به کام

اما کمی به چپ میزد

این ملا رو کردش ناکام

اما خودش جسته لگام

کنارشم

مریم ماه تابان

تو خواب میره به تهران

که داد فرمان آتش

تا دنیاشه بکامش

اون بچه اونوره محل

رفیق مسعود و میگم

اونیکه رفیق ما بود

رفیق شفیق ما بود

با ندای مشتی مسعود

حسنی رو با کلاشش

فرستادش زیارت

زیارت شهادت

تو نگو آغاز کاره

کی گفته دیو بیکاره

اون ملانیست بیعاره

آسد علی

همدستشم یه ماره

یهویی شدش یه رهبر

صادر کنه به هر ور

تکریتی ملا رفیق

یهوشدش یه نارفیق

زد بسرش هوار هوار

تا که کند خوزی شقیق

مملی هنوز به یادته

همونی که شد سپاهی

افتاد یهو به چاهی

رفته بودش بجنگه

تا که خدا نلنگه

دم دمای سحربودش

یا اول قمر بودش

ناگهان شنید صدایی

ندا نبود، نه نایی

نه چشمی و نه پایی

می شنیدش، ولی ندیدش

اتل متل، توتوله

مملی شده کوتوله

گاو حسن چه جوره

نه شیر داره نه پستون

شیرش رو ببر کردستون

یک زن کردی بستون

اسمشو بذار

ام قذی

دور کلاش قرمزی

آچینا ماچین

.........یه پاتو

آخ، مملی که پا نداره

آخ، مملی که نا نداره

قصه ما به سر نرفت

کلاغه نشسته درنرفت

مرتضی کریمی: مهرشید؛ چهارم آذر ۲۵٦٦

ای خدا ما را چه سودا در سرست

عیسیان را شام آخردربرست

بر صلیبند مهرپرستان، نیست یار

ایرانم غرق خون در پیکرست

مه شيد ۲۸آبان ماه ۲۵٦٦-م. کریمی

یاران همه بر دار شدند

پیموده رهُ میقات شدند

ما راچه بود حاصل دوری

جملگی نقطه پرگار شدند

مه شيد ۲۸آبان ماه ۲۵٦٦-م. کریمی

گفت نبی، حی علی خیر العمل

رحمت للعالمین شد زین عمل

شد ولی امر مسلم سد علی

محنت ذوالعالمین شد این نمل

مرتضی کریمی: ۲۲ مهر ماه ١٣۸٦

ملتی را کز خرد کردندی سئلت

آیتان بردند به صحرای سعرت

سوختند و بردند و کردند بر دار

باشد تا بپرسند! بای ذنبٍ قتلت؟

مرتضی کریمی: مه شيد، ١٦ مهر ۲۵٤٦

ای خدا، ما را چه شد؟

ملتی آواره شد

وین چنین درماندگی

کی بباید چاره شد؟

مادرم، ایرانم

کاوه ات در بند اسیر

آرشت آن گرد مرد

اکبرت، آن خفته شیر

باطبی، سرباز بیباک

هم قسم با سهرب ایران دلیر

دست در دست

همچو البرز کبیر

در پی اتمام حجت

روبرو کفتار پیر

همره دیو سپید

در پی اش، خفاش

آن خونخوار جماران

کرده نیت

بهر یاران

جان سپاران

سربداران

تا کند، سرها به داران

وای بر من

بانوان

ایران زنان

آن تهمتن مادران

در پی نانی

به هرجائی

وای برتو

بچه ها بر گرد منقل

دختران آواره

هموطن

کن چاره

تا به کی

درماندگی

افتادگی

همتی کن

بالا زن آستین

ای فرزند راستین

ایران را توئی غمخواره

چرا که

سرودی تو

"چو ایران نباشد تن من مباد"

به ایرانم سوگند

بپا خیزیم

کنیم شوری

چنان نوری

هدایتگر

وطن را راهبر

ورنه هیچم که سرودم

"بدین بوم و بر زنده یک تن مباد"

یکشنبه هفدهم ژوئن دو هزار و هفت، م. کریمی

آنکه دارد ره به اسرار نهفته

گر بگوید رمز و الفاظ نتفته

تکه پاره همچو منصور ان الحق

کی بود دلق، جلدِاسرار نسفته

اورمزدشید؛ ١٢ مهر ۲۵٤٦ -م. کریمی

وطن چيه؟

وطن چيه؟ يه عشقه

يه عشق بی قراره

كي از وطن بيزاره

كه گشته پاره پاره

پدر دارم، اما يتيمم امشب

وطن دارم، اما غريبم امشب

وطن دارم، آواره

اما نی ام بی چاره

وطن كجاست؟ اينجا نيست!

دلم كجاست؟ كينجا نيست!

اسير ديو مستم

وطن دادم ز دستم

جوانا پشته پشته

اسير ديوه گشته

مردای ما كه خفته

پس حرفارو كی گفته

آی پهلوون، ای نایب

چرا شدی تو غایب

قیصر ما کجا رفت؟

ایران ما فنا رفت!

كمون آرشم چی شد؟

درفش كاوه ام چی شد؟

ضحاك دوباره چيره شد

ايران دوباره تيره شد

آی آدما، وقتش شده بيدار شيم

بياييد ديگه هشيار شيم

ديوه رو زخمی بزنيم

شاید بشه آزاد شيم

زمستان 2002 میلادی م. کریمی

My Love

Your skin glows like the cherry, blossoms beauty as the rose in the purest hope of spring.

My heart follows your heavenly voice and leaps like a love bird at the whisper of thy name.

The evening floats in on a great eagle wing.

I am comforted by your whispers that I carry into the twilight of moonbeams and hold next to my heart.

I am filled with hope that I may dry your tears of love.

As my eyes fall from moonlight, it reminds me of your love.

In the quiet, I listen for the last sigh of the day.

My heated breath leaps to the air.

I wait in the moonlight for your secret love so that we may go as one, lips to lips, in search of the magnificent lavender and mystical city of love.

August, 2007

مژده ای دل که بهاران آمده

کاوه ایی از بهر یاران آمده

کس که دارد آن نشان پهلوی

دشمنان را گُرد دوران آمده

م. کریمی: مهر شید؛ هشتم مهرماه ۲۵٤٦


ببار ای آسمون، دل خونه امشب

که دل صحرایه بی بارونه امشب

خدایا، بارالهی، با که نجوا

سراسر چامه ام سرخگونه امشب

کیوان شید؛ هفتم مهر ماه ۲۵٤٦(١٣۸٦)-م. کریمی


بشنو ای دل چون حکایت میکنم

از غفای روزگارم من شکایت میکنم

گه سکندر گه مغول، وینک ز تازی

ازجفای خفتگانم من روایت میکنم

بشنو ای یار این فسانه

کرده قومی را فتانه

روز و شب آه و فغانه

کی بود سراین زمانه

کرده بر دار عارفان را

مهر پرستان، عاشقان را

خسروان هم اکبران را

وان شیر مردان، آرشان را

مرتضی تا کی خموشی

خفته ایی، یا که بهوشی

باز کن لب بر خروشی

بایدت اینک بجوشی

م. کریمی: تیرشید، چهارم مهرماه ٢٥٤٦ (١٣۸٦)



ای دل برو ديوانه شو
از خود گذر، بيگانه شو
ديوانگي، بيگانيگيست
بيگانه رو، جانانه شو
جام می ميخانه شو
شوريده وپيمانه شو
عاشق نه اي مستانه شو
تو ره نه اي حنانه شو
گر ميروی آهسته رو
آهسته و پيوسته رو
پيوسته اي، همبسته رو
با خود مرو دلبسته رو
ار تند روي ويلان روی
گه تند و گه خيزان روی
گمگشته ای، ويران روی
باکس نه ای، حيران روی
ای مرتضي وامانده ای
از قافله پس مانده ای
ژوريده ای، درمانده ای
رهروی درجا مانده ای
ای دلبرا ديوانه شو
پژواک آن جانانه شو
با عاشقان هم خانه شو
خويشتن رها، پروانه شو

‏پنجشنبه‏، بيست و هشتم ژوئن دو هزار و هفت- م. کريمی





 


|Home:برگ نخست| |Radio KPGIراديو خليج فارس| |News اخبار| |Religions اديان| |History تاريخ | |Philosophy فلسفه| |Poetry شعر| |Politics: سياست| |Music موسِقي| |News وبلاگ خبري ايران آزاد|